صفحه ها
دسته
وبــلاگهام در بلاگــفا
لیــنک ویژه دانلود موسـقی
دست نوشته های تنهایی من
لینکهای دوستان
ترفند
دلتنگی من غم تنهایی
قالب های بلاگفا
عکسها
موسقی
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 219265
تعداد نوشته ها : 205
تعداد نظرات : 62
Rss
طراح قالب

گرچه اینجا نیستی...

هر جا که  میرم ، یا هر کاری که  می کنم ،

صورت تو رو در رویاهام  می بینم ، دلم برات تنگ میشه .

دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ میشه ،

دلم برای نوازشت تنگ میشه ،

دلم برای همه چیزایی که با هم سهیم بودیم  تنگ میشه ،

دلتنگی برای تو رو دوست ندارم ، احساس سرد و تنهاییست

کاش می تونستم با تو باشم ، همین حالا...

تا گرمای عشقمون برف های زمستون این دوری رو آب کنه ،

اما چون  نمی تونم همین حالا با تو باشم ،

نا چارم به رویای زمانی که با هم خواهیم بود قانع باشم...

پنج شنبه سی یکم 2 1388
کلبه کوچک
Razman.sub.ir
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده
شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او
ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز
به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از

خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا
بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز
ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی
با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست،

آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟
»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم


آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش

نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در کار زندگی ماست،
حتی در میان درد و رنج.

دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که آن شاید علامتی

باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،


تو گفتی «آن غیر ممکن است»، خداوند پاسخ داد «همه چیز ممکن است»،

تو گفتی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من کافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو
را هدایت خواهم کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را
با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پیدا خواهد کرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت
را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه کافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به
یک اندازه ایمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه کافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک
نخواهم کرد»،

این پیام را به دیگران نیز بگویید، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون
احساس می‌کند که کلبه اش در حال سوختن است
دسته ها : Love - عشقولانه
چهارشنبه بیست و سوم 2 1388

از پنجره به بیرون نگاه کردم آسمان ابری بود ، شاخه های خشکیده زمزمه او را می کردن وانتظار او را می کشیدند ، قطره های آب نم نم آسمان را ترک می کردن و به زمین تبعید می شدند . همه چیز این روزها در انتظار می گذشت ، انتظاری که چند ثانیه بیش به ظهور موعودش نمانده بود . اما خورشید کم کم از پشت دیوار ابری بیرون آمد. امروز صبح با طلوع دوباره خورشید تاریکی ها از  بین رفت ومی شد فکر کرد که فرصتی مجدد برای زندگی و جبران دیروز هست. آنگاه بود که کائنات لبخند شادی سردادند. آخر چند روزی بود که پشت دیوار ابری نشته بود . خورشید از خود می پرسید که اگر او نباشد آیا کسی دل تنگ او می شود ؟ برای همین دیواری از ابر برای خود ساخت که پشت آن پنهان شود ، خورشید فکر می کرد که دیگر برای کائنات عادی شده برای همین نیاز به تحول داشت نیاز به اعلام وجود... با درخت کهنسال مشورت کرد، درخت به او گفت : اگر خورشید نباشد هیچ کس نیست . اما او باورنداشت و می خواست ایمان پیدا کند روزی که پنهان شد ، گلها دیگر نخندیدن ، آن روز رودخانه مسیر خود راگم کرد در نبود اوهمه چیز بوی کهنگی می داد . همه پیش درخت پیر رفتن ، او به آنها مژده ی ظهور می داد و می گفت روزی او خواهد آمد . چند روز گذشت اما هیچکس به این وعض عادت نکرد همه در سکوت مطلق انتظار او را می کشیدند . در تمام این مدت این تاریکی و سایه ها بودند که پایکوبی می کردند ، پادشاه تاریکی ها داشت دنیا رافتح می کرد ، که صدای زمین هم در آمد روبه آسمان کرد و گفت : ما به تونیاز داریم. در نبود تو درختان دیگر دست های یک دیگر را نمی گیرند ،در نبود تو رود خانه از مسیر خود گم شده ،در نبود تو بلبلان دیگر نمی خوانند در نبود تو شادی دیگر رنگی ندارد از خفا بیرون بیا پیش ما برگرد . وخورشید از پشت دیوار ابری بیرون آمد کم کم همه جارا دستی کشید و روشن کرد ،انگار بازی رنگها بود درختان سبز، گلهای سرخ آسمان آبی دنیای رنگی ...

و این گونه بود که خورشید به خود ایمان آورد وتمام کائنات نیز هر سپیده دم انتظار او را می کشیدند و طلوع خورشید دیگر یک عادت نبود......

دسته ها : عشقولانه
سه شنبه بیست و دوم 2 1388

 عشق
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.

دسته ها : Love - عشقولانه
چهارشنبه بیست و ششم 1 1388

هر دم بشارتهای دل

از هاتف جان می رسد

هر کس که از جان بگذرد

آخر به جانان می رسد

یکدم میاسا روز و شب

مردی بجو ، دردی طلب

چون جان ز درد آمد به لب

ناگاه درمان می رسد

ره گرد راز آید تو را

شیب و فراز آید تو را

چون ترکتاز آید تو را

آخر به پایان می رسد

این خانه چون ویران شود

معمور و آبادان شود

این سر چوبی سامان شود

ناگه به سامان می رسد

ای مبتلا ، ای مبتلا

برکش صلا ، برکش صلا

در دل اگر رنج و بلا

روزی به مهمان می رسد

ترا من دوست میدارم نه قدر آب دریاها  که روزی خشک می گردد ، شود بیچاره ماهیها !

تو را من دوست میدارم  نه قدر غنچه و گلها که روی پر پر شوند و بر آرند آه ار دلها !

تو را من دوست میدارم به قدر کهکشانها که جاویدان بماند مهر من تا ماندن آنها .

چهارشنبه بیست و ششم 1 1388

شبی بر ساحل زنده رود
ماه روی خویش را در آب می بیند
شهر در خواب است
گویی خواب می بیند رود
اما هیچ تابش نیست
رود همچون شهر خفته قصد خوابش نیست
رود پیچان است
رود می پیچد بروی بستری از ریگ
شهر بی جان است
سایه ای لرزان
مست آن جامی که نوشیده است
یاد آن لبها که در رویای مستی بخش بوسیده است
در کنار رود
می سپارد گام
می رود آرام

پیام زندگی
عاشقانه همدیگر را دوست داشته باشیم و بی چشم داشت مهرورزی کنیم، که این است رسم شاد زیستن

Friendship isn"t how you forget, but how you forgive
Not how you listen, but how you understand
Not how you see, but how you feel
Not how you let go, but how you hold on

 

دسته ها : عشقولانه
سه شنبه بیست و پنجم 1 1388

نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.»
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم.»
غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.»
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»

سه شنبه بیست و پنجم 1 1388
دیشب احساسم را لمس کردی

 

بی اهانت بی فریب...

و نگفتی چرا این چنین آلوده ای

وطفل من چه عجیب پرسیدی

دلت را خاک خورانده ای؟

دسته ها : عشقولانه
پنج شنبه ششم 1 1388
طی گفت و شنود  با یکی از دوستان متوجه شدم جای این پست در این حیطه بسیار خالیست وبر آن شدم پرانتزی باز کنم تا نا گفته ام را به گفته های ازدواج موفق بیفزایم. گر چه درج این مطلب دلم را به سختی می آزارد اما بیانش را وظیفه خود میدانم

 

دوستان من اگر دارای احساسات عمیقی هستید و یا تصور می کنید طرف مقابلتان احساساتی عمل می کند به خود ایست دهید! از چه می ترسید ؟ اگر کسی معیارش را وا دادن و سرسری گرفتن موضوعات مشکل آفرین می داند بدانید که  نه تنها برای شما که حتی برای خودش نیز ارزش قایل نیست. اگر خواسته یا نا خواسته درگیر رابطه سالمی شدید که احتمال ازدواج در آن کم است هوشیار باشید که باید خطر های آن را به جان بخرید خطر هایی که کمترینش منجر به شکستن قلب شما و قلب یاری که دوست دارید می شود . من به شما پیشنهاد می کنم سعی کنید اگر مایل به ادامه ی رابطه خود هستید دیگری را به بند  نکشید با یکدیگر درباره ی این موضوع بحث کنید سعی کنید یکدیگر را دوست بدارید شخصی به یارش می گوید: من عاشق تو هستم وبدون تو زندگی برایم نا ممکن است پس با من باش اما این گرسنگی است و نه عشق در عشق اجباری نیست همه چیز به معنای واقعی باید آزاد باشد لازم باشد فریاد میزنم: باید همه کس آزاد با شند تا بتوانند کسی را دوست داشته باشند ، اگر بتوانی کسی را آزاد بگذاری می توانی امید وار باشی که عشقت دوام پیدا خواهد کرد.هیچ کس را از درد عشق امانی نیست به قدری عظیم است که به معنای واقعی می سوزاند

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد (مولوی)

و فقط در کسانی رشد می کند که آزادند و دیگران را نیز آزاد می گذارند از شما می خواهم یکدیگر را دوست داشته باشید تا اگر مجبور به جدایی شدید ویا مصلحت را در چیز دیگری می دیدید راحت یکدیگر را آزاد کنید و بدانید که یک فرد فقط و فقط با یک نفر خوشبخت نخواهد شد اگر چنین باشد موفقیت در ازدواج دوم تعریف نشده می ماند پس آزاد باشید آزاد وبانید

عشق است همه، دوست داشتن است و اما دوست داشتن عشق نیست

پنج شنبه ششم 1 1388

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد! کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای! های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت

"آیا" ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

دسته ها : Love - عشقولانه
پنج شنبه ششم 1 1388
وحشت ازعشق که نه!ترس مافاصله هاست

 

وحشت ازغصه که نه!ترس ماخاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم.صحبت ازخاطره هاست

کوله باریست پرازهیچ که برشانه ماست

گله ازدست کسی نیست.مقصر دل دیوانه ماست

دسته ها : عشقولانه
پنج شنبه ششم 1 1388

به شب وصلت جانا دیوانه شدم

به شمع رویت جانا دیوانه شدم

به مه روی تو من جانا حیران و ماتم

ز غم عشق تو شد جانا صبرو ثباتم

به حال من نگر،دلبر دلبر

زارو نزارم،جانا زارو نزارم

شیدای توام،تاج سرم،بیا به سرم

رسوای توام،چشم ترم،بنشین به برم

عاشقم کردی جانا دلم را بردی

 به زلف سر کجت دلبر دلبر

گم شده دلم جانا گم شده دلم

به ماه عارضت دلبر دلبر

حل کن مشکلم،جانا حل کن مشکلم

دسته ها : Love - عشقولانه
پنج شنبه ششم 1 1388
گفتی که می بوسم تو را
گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بیند کسی
گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در ؟؟
گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتی که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو رو گویم برو؟؟
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
دسته ها : عشقولانه
پنج شنبه ششم 1 1388

دست هایم به روی ساز می رقصد

صدایش را دوست دارم ...

بسیار بسیار

به سختی آموختمش

و آرام آرام با من همراه شد

بیش از هرچیز با او اوج می گیرم

دیگران را این باور بود که آن فقط یک " تار" است ؛ اما به راستی او یک " فقط " نبود .

در نگاه آنان من هرروز چیره دست تر از پیش بودم  ؛ آری به راستی این چنین بود .

اما از روزی که نمی دانم چه هنگام بود ؛ دیگر او برایم هیچ چیزی نداشت جز ؛ عشق .

همگان گفتند ؛ مهارت من همانند پیش نبود !

آری ؛ در حقیقت همین گونه بود .

او دیگر برایم " تار " نبود ؛ او " نگاه " من شد .

آری ، من دیگر نمی نوازم . من می نگرم !   

پنج شنبه ششم 1 1388

عشـــق من
  یک توصیف و توجیه غیر شاعرانه این است که عشق اصولا توسط تصویر ذهنی، هورمونها و ژنتیک درک و دریافت می شود.حساس ترین این مدار نقطه به تگمنت شکمی است که در رابطه با فردی که عاشق شده ، قابلیت بازسازی تصویر معشوق را میسر می کند. سلولهای این منطقه دوپامین ساخته و به نقاط مختلف مغز مخابره می کنند. محققان معتقدند که عشق مانند ماده شیمیای در مغز عمل می کند، مثل ماده مخدر.

عشق رمانتیک یک نوع اعتیاد است، اعتیادی جالب و جذاب وقتی که همه چیز به خوبی اتفاق می افتد و اعتیادی وحشتناک زمانی که عشق ناکام می ماند. مردم برای عشق می میرند و دست به قتل می زنند. ارتباط عشق به ماده مخدر تشبیه چندان جالبی نیست. عشق چیزی شگفت و متعالی است که دلایل مخصوص به خود دارد. عشق ما را در کنار یکدیگر قرار می دهد. اما همیشه هم این طور نیست. محققان مغز افرادی که در عشق نا موفق بوده اند و به عبارتی دل شکسته را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده اند. این بار نقطه ای دیگر از مدار چهار گوشه عشق که بیشتر در ارتباط با اعتیاد است نقش داشته . این افراد شواهدی از میل و عطش شدید را نشان می دادند، عطش و میلی مشابه به کوکائین.

طبق این گزارش،تیم تحقیقاتی دانشمندان با تحلیل و اسکن مغز زوجهایی که حتی بعد از 20 سال از زندگی مشترک همچنان روابط عاشقانه خود را حفظ نمودند متوجه شدند که دو منطقه مدار عشق این افراد فعال است.مناطقی که تولید هورمون کاهنده استرس می کنند(سروتونین) . این مناطق تولید احساس ارامش می کنند.

دانشمندان با این مطالعه خواسته اند عملکرد مغز را در این ارتباطات بهتر درک کنند و حتی با تولید موادی مشابه آنچه در هنگام عاشقی تولید می شود به بهبود روابط کمک کنند.

دسته ها : عشقولانه - علمی
دوشنبه سوم 1 1388

عشق آتشی است که با چند قطره آب خاموش می شود
پس هی نگو عاشقتم

جماعتی ایستاده اند تا زمین خوردن مرا/
آن زمان که همسفر غمهایت را می فروشی/
به خنده تازه از راه رسیدی/

زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم
که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ که بدانیم
پس از خواب زمستانی خاک نفس سبز بهاری جاریست

چه خوب می شد اگر اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم
عشق را با هوس،حقیقت را با واقعیت
حلال را با حرام،دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان

اگه می خوای یک پرنده رو بکشی فقط یه قیچی کافیست/
نه اینکه آن را در شکمش فرو کنی ا با آن گلویش را بشکافی/
فقط کافیست پرهایش را قیچی کنی/
خاطره پرواز با او کاری می کند،که خود را به اعماق دره ها پرتاب کند/

صحبت از آه و دم است، آه بی سوز محبت نفس سرد غم است،
دم خالی از عشق، مرگ درد آلودی است،
می رسد پیش تر از مرگ وجود

من از این فاصله ها دلگیرم
بی تو این جا چه غریبانه شبی می میرم
ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد
من در الفبای زمان خسته این تقدیرم

ای دوست تو مقصد نگاهم بودی، در غربت نگاه تو پناهم بودی
با عشق تو زندگی به بیراهه نرفت چون باز تو آشنای راهم بودی،

نجابت را از گل سرخ،لطافت را از بهار،
عطش را از تابستان،تنهایی را از پاییز،
پاکیزگی را از زمستان،عشق را از اغماض،
ایثار را از عشق،دوست داشتن را از مادر به یاد داشته باش،،،

من عطر یاس خوشبو ندارم در باغ رویا شب بو ندارم
قایق زیاد است اما برای به تو رسیدن پارو ندارم
به تو رسیدن شاید طلسم است من هم چراغ جادو ندارم

عشق راستین در دست جاده سبز

دسته ها : Love - عشقولانه
دوشنبه بیست و ششم 12 1387

ما همیشه صداهای بلند را میشنویم

پررنگ ها را میبینیم

سخت ها را میخواهیم

غافل از این که خوب ها

آسان می آیند بی رنگ میمانند وبی صدا میروند

گفتم : دل می خری ؟

گفتی : چند ؟

گفتم : تنها بس است یک لبخند ...

خندیدی و دلم را ربودی

تا چشم باز کردم رفته بودی

دلم از دستت افتاده بود روی خاک

جای پای تو مانده بود روی آن

از دشمنی تا دوستی یک لبخند از جدایی تا پیوند یک قدم

 

از توقف تا پیشرفت یک حرکت ازعداوت تا صمیمیت یک گذشت

 

از شکست تا پیروزی یک شهامت ازعقب گرد تا جهش یک جرأت

 

از نفرت تا علاقه یک محبت از خست تا سخاوت یک همت

 

از صلح تا جنگ یک جرقه از آزادی تا زندان یک غفلت

    

يکشنبه بیست و پنجم 12 1387

تقدیم به الف - شونته که شکوفائیم را مدیونش هستم)

منم سرگشتهء حیرانت ای دوست
کنم یکباره جان قربانت ای دوست
ولی ناشازش و پی وصل کویت
دهم سر بر سر پیمانت ای دوست
دلی دارم در آتش خانه کرده
میان شعله ها کاشانه کرده
دلی دارم که از شوق وصالت
وجودم را زغم ویرانه کرده
من آن آوارهء بشکسته حالم
ز هجرانت بطال و رو بزوالم
منم آن مرغ سرگردان تنها
پریشان گشته شد یکباره حالم
ز هر سر بر سر سجاده کردم
دعایی بر آن دلداده کردم
زحسرت ساغر چشمان ای دوست
لبالب یکسره از باده کردم
دلا تا کی اسیر یاد یاری؟
ز هجر یار تا کی داد داری؟
بگو تا کی ز شوق روی لیلی
چو مجنون پریشان روزگاری؟
پریشانم پریشان روزگارم
من آن سرگشتهء هجر نگارم
کنون امیدیست بامید وصلت
درون سینه آسایش ندارم
ز هجرت روز و شب فریاد دارم
ز بیدادت دلی ناشاد دارم
درون کوهسار سینهء خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم
چرا ای نازنینم در خفایی؟
دمادم با دل من در جفایی؟
چرا آشفته کردی روزگارم؟
عزیزم دارد این دل هم خدایی.

تقدیم به عزیزترین کسم
دسته ها : Love - عشقولانه
يکشنبه بیست و پنجم 12 1387

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.


عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.


عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرودو فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ; که از جنس این عالم نیست.

دسته ها : عشقولانه
يکشنبه بیست و پنجم 12 1387
X